تبليغاتX
هر چی آرزوی خوبه واسه تو

هر چی آرزوی خوبه واسه تو

عاشقانه

امتحان

فعلا خداحافظ تا بعد امتحانام.

16خرداد برميگردم.

واسم دعا كنين.

ممنونم

فعلا....


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:15  توسط نفس  | 

YaS

تا حالا شده بغضي تو گلوته...؟

نمي خواي گريه كني جلو كسي كه پهلوته...

ههههههي از اين زمان..

زماني كه ديگه برد توان از اين زبان....

like


برچسب‌ها: دست نوشت
+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1391ساعت 21:43  توسط نفس  | 

ZeD BaZi

درو باز كن....

بيا...

ببين من چه شكلي ام...!!

بدون تو....



برچسب‌ها: دست نوشت
+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:46  توسط نفس 

كاشكي....

كاشكي به اندازه ي ابر ها جرئت داشتم....

كاشكي به اندازه ي بچه ها اميد داشتم....

كاشكي به اندازه ي مورچه ها صبر داشتم....

كاشكي به اندازه ي هوا آزادي داشتم....

كاشكي به اندازه ي يكم خودم رو داشتم......

پ ن1: يه سوال ازت دارم... تو نظرسنجي نوشتم....


برچسب‌ها: دست نوشت
+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1391ساعت 23:17  توسط نفس  | 

4شنبه سوري...

شدم مثله ترقه هاي چهار شنبه سوري...

با يه كبريت كارم تمومه...

كبريتم نشو...

آتيشم نزن...


برچسب‌ها: دست نوشت
+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 19:6  توسط نفس  | 

پشت درياها....

سلام

واسه امتحان روز يكشنبه كه ادبيات باشه بايد شعر حفظ كنم. شعر" پشت درياها" گفتم حالا كه بيكارم بشينم حفظش كنم.

" قايقي خواهم ساخت....

خواهم انداخت به آب....

دور خواهم شد از اين خاك غريب....

كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه ي عشق....

قهرمانان را بيدار كند..."

اولش اعصابم خورد بود. آخه به نظرم زياد بود و سخت.

اما ديدم نه. خيلي جالبه واسم. مخصوصا وقتي معنيش رو هم ميخوندم و ميفهميدم.

سهراب هم مثله ما از روزگار و شرايط جامعه دل خوشي نداشت. آخي....

اين تيكه رو خيلي دوس دارم:

"پشت دريا ها شهري است...

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است...

بام ها جاي كبوتر هاي است

كه به فواره ي هوش بشري مي نگرند.

دست هر كودك 10 ساله ي شهر شاخه ي معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله. به يك خواب لطيف

خاك. موسيقي احساس تو را ميشنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد...."

عجب شهري بشه اين شهر. به نظر من كه حرف نداره.

يه پيشنهاد:

به كسايي كه ميخوان شهر دار بشن يا نماينده(الانم كه قراره راي بدين بهشون) يه دوره براشون بزارن و اين شعرا رو يادشون بدن البته با تفسير (آخه بعيد ميدونم چيزي حاليشون بشه) تا بلكه يكم اوضاع شهرمون بهتر بشه. اينجا كه هر وقت يه نماينده ي جديد مياد. فقط بلدن ميدون ها رو خراب كنن و از نو بسازن!!!! خيلي سوژه هستن. ما كه دلمون خونه.

يه چيزه ديگه: من خودم حاضرم براشون كلاس بزارم. رايگان و 100% تضميني.

خب ديگه. زياد حرف زدم.

فعلا خداحافظ...



برچسب‌ها: دست نوشت
+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1390ساعت 21:58  توسط نفس  | 

شيشه

من

زندگي

شيشه....

ميخوام شيشه رو بشكنم....

اما

نه

نميشه

نميزارن.....

خيلي نامردن....



برچسب‌ها: دست نوشت
+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1390ساعت 20:52  توسط نفس 

....

ميخواستم يه آپ شاد براتون بنويسم. آپي كه كلي بخندين. ميخواستم روزي رو واستون تعريف كنم كه با بچه ها رفتم اردوي آمادگي دفاعي. اما.... اما ترجيح ميدهم از چيزي براتون حرف بزنم كه خيلي ناراحتم كرده. نمي گم كه شما ها هم ناراحت بشين. ميگم تا شما اين كارو انجام ندين. حرفم با پدر و مادراست و كسايي كه قراره در آينده پدر و مادر بشن.

الان كه دارم اين حرفا رو مينويسم شعر" به خاطر من" ياس همين جور رو اعصابمه.

آخه شما ها كه نميتونين از يه بچه مواظبت كنين واسه چي اونو به دنيا ميارين؟؟؟ چرا يه نوجوونو از خونه طرد ميكنين؟؟؟؟ چرا بلد نيستين با بچه هاتون درست رفتار كنين؟؟؟؟ چرا بچه هاتونو به خاطر اينكه عقايدشون با شما يكي نيست تنبيه ميكنين؟؟ چرا كاري ميكنين كه بچه از خونه فراري بشه؟؟

بابا هرچقدرم بد باشه بازم بچته. مامان مگه تو نبودي كه ثانيه شماري ميكردي تا بچه ت به دنيا بياد؟ بابا مگه تو نبودي كه واسه سالم بودنش نذر كردي؟ حالا كه بزرگ شده. حالا كه اون همه زحمت نتيجه داده چرا نابودش ميكنين؟؟ چرا ازش يه آدمه كينه اي و تنها مي سازين؟ آخه چرا؟؟؟

وقتي نظرش مخالف نظر شماست به حرفش گوش دادين يا زدين تو دهنش؟؟؟

اون پدر و مادرايي كه ادعاي مذهبي بودن ميكنن. ميدونين بايد فردا جواب پس بدين؟؟ بايد به همون خدايي كه بهش سجده ميكنين بايد جواب پس بدين.

خيلي ناراحتم. از دست اين پدر و مادرا خيلي ناراحتم. به خدا اين بچه گناه داره.

اگه به خاطر سيگاري بودنش. اگه به خاطر دوست پسر يا دخترش. اگه به خاطر درس نخوندنش. اگه به خاطر بي دين بودنش از خونه ميندازينش بيرون. چيزي درست نميشه. تازه اوضاع بد ترم ميشه.

درسته كه اون بچه ها اشتباه ميكنن. خطا ميكنن. بي راهه ميرن. اما اين دليل ميشه كه نابود بشن؟؟؟ خدا ميبخشه شما ها نمي بخشين؟؟؟؟

باباهاي آينده ماماناي آينده با بچه هاتون درست رفتار كنين.

اين حرفاي چند تا بچه ست. بچه هايي كه حالا بزرگ شدن و 18. 20. 25 يا 27 سالشونه. بچه هايي كه الان ديگه ميخوان برن خواستگاري اما بدون....

قلبم درد گرفت...

در پست پايين نظر بزارين.ممنون


برچسب‌ها: دست نوشت
+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1390ساعت 20:57  توسط نفس 

آدما كلا 2 دستن...

به قول معلم فيزيكمون: آدما كلا 2 دستن.

به نظر من اين 2 دسته اين جوري هستن كه:

دسته ي اول: كسايي كه تنها زندگي ميكنن. يعني تكو تنهان و هيچ كس پيششون نيست.

دسته ي دوم: كسايي كه دورو برشون كلي آدمه اما تنهان چون كسي دركشون نميكنه. و عقايدشون با اطرافيانشون يكي نيست.

به نظر شما از اين 2تا دسته كدومشون تنها تر هستن؟؟!

من خودم ميگم دسته ي دوم. آخه خودم اينجور ادما رو خوب درك ميكنم....


برچسب‌ها: دست نوشت
+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1390ساعت 21:17  توسط نفس  | 

آسمون...

آدما در 2 صورت گريه ميكنن:

يا ناراحتن يا خوشحال

به نظر شما وقتي آسمون گريه ميكنه ناراحته يا خوشحال..؟؟؟!

پ ن1: اين پست ها بارونيه. آخه اينجا از ظهر تا حالا داره بارون مياد...


برچسب‌ها: دست نوشته
+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1390ساعت 21:36  توسط نفس  | 

گريه...

خيلي خوبه زير بارون گريه كني...!

آخه كسي نمي فهمه كه اشكاي توئه يا آسمون...!!!


برچسب‌ها: دست نوشته
+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1390ساعت 21:34  توسط نفس 

تغييرات...

سلام به همه

خوبين؟ با امتحانا چيكار كردين؟

امتحاناي من هنوز تمام نشده!!! پنج شنبه تمام ميشه. آخه ما گفتيم ميخوايم فرجه زياد داشته باشيم واسه همين اينقدر طول كشيد. بگذريم

ميخوام يه تغييراتي تو وبم بدم. شما هم حتما نظرتون رو بگيد كه خوبه يا نه.

1. واسه ي همه ي پست ها نميتونين نظر بزارين.

2. معلوم نيست كي آپ ميكنم.

3. پست هايي كه مينويسم كوتاه هستن.

4.نوشته هايي كه جزء برچسب "دست نوشته" محسوب ميشن دست نوشته هاي خودمه. كه معمولا غمگينه. نميدونم چرا غمگين مينويسم. اما بگم كه شكست عشقي نخوردما.

5. نوشته هام مخاطب خاص داره. البته نه همشون. بعضياشون. اما اون شخص مخاطب اين نوشته ها رو نميخونه چون اصلا آدرس وبم رو نداره. بازم ميگم كه عشقم و از اين حرفا نيست.

6.شايد براي آپ هام به همه خبر ندم.

و همين

نظر تك تك شما برام اهميت داره. پس خوشحال ميشم نظراتتون رو بگين.

فعلا...

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1390ساعت 18:49  توسط نفس  | 

حسادت...!

حسادت نكن...!

آنچه بعد از تو بغل گرفته ام...

زانوي غم است...!


+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1390ساعت 21:5  توسط نفس 

....

امروز خوشبختيم را دار زدند...

من فقط تماشا كردم....

آخرين سنگر سكوته....!!!


برچسب‌ها: دست نوشته
+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1390ساعت 19:43  توسط نفس 

حاضر...!!!

سلام

خوبين؟

اومدم حاضري بزنم و برم.

ببخشيد ديگه.

ممنونم از همه ي كسايي كه بهم سر ميزنن.

فعلا با اجازه...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:2  توسط نفس  | 

سلام

سلام بچه ها

خوبين؟

ببخشيد كه نبودم.

اما دوباره اومدم.

منتظر آپام باشيد...

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1390ساعت 22:16  توسط نفس 

امشب تولد منه اما....


                                       

سلام

امروز تولدمه. خیلی فکر کردم که چی بنویسم. اما هیچی به ذهنم نرسید.

نمیدونم شاد بنویسم یا غمگین. حتی نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت.

فقط مینویسم. امروز یعنی 90/8/27 من وارد ۱۷ سالگی میشم.

اين آهنگ هم به مناسبت تولدم:

امشب تولد منه اما تو نیستی... اما تو نیستی....

شمع و ستاره روشنه اما تو نیستی... اما تو نیستی...

دوستام همه کنارمن تنها تو نیستی... تنها تو نیستی....

واي به حال  اون که دل به تو سپرده. به تو دل داده و دل ازت نبرده.

تو شب تولدش واسه تو مرده. شب تولد. واسه تو مرده.

بیا بهم تبریک نگو فقط سکوت کن.

اما خودت به جای من شمع ها رو فوت کن. شمع ها رو فوت کن...

امشب تولد منه اما تو نیستی....

منمنونم از نازنين كه برام اين كد رو فرستاد. مرسي نازنين جان.

 


برچسب‌ها: دست نوشته
+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1390ساعت 11:49  توسط نفس  | 

13 آبان...

سلام

خوبین؟؟؟؟؟

با ۲روز تاخیر میخوام از راهپیمایی روز ۱۳ آبان واستون بگم. تا کلی بخندین.  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دبیر پرورشی گفت که ساعت ۹ بیاین مدرسه. من ساعت ۹:۱۵ رسیدم مدرسه دیدم فقط ۲ تا از بچه های سال اولی اومده بودن. گفتم دبیر اومده؟ گفتن نه...

گفتم اشکالی نداره. دیگه کم کم باید پیداش بشه. بچه ها هم کم کم اومدن. از کل مدرسه ۲۲ نفر فقط اومدن. البته مدرسمون زیاد پر جمعیت نیست اما این تعداد کم بود. همه واسه بسیج فعالی که واسه دانشگاه میخواستن اومده بودن.  از جمله خودم.

دبیر مربوطه اومد اما ساعت ۱۰:۱۵.

تو مدرسه کلی ازمون عکس گرفتن. خفمون کردن. میخوان با این عکسا بگن که چقدر فعالن. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

واقعا خنده دار بود.

خلاصه یه اتوبوس واسه ما ۲۲ نفر اومد. دقت کن یه اتوبوس

بچه های سال چهارمی که آخر اتوبوس  داشتن اهنگ گوش میدادن. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاصه ما رسیدیم مصلا!!!!

میگیم: خانوم چرا ما رو آوردین اینجا؟؟؟؟؟؟ پس راهپیمایی چی میشه؟؟؟؟

میگه: راهپیماییتون همین جاست!!!!! دخترا رو نمیبن راهپیمایی!!!!! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

قیافه هامون دیدنی بود.  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ما که تو کف بودیم نشستیم. یه بنده خدایی که نفهمیدیم کی بود داشت حرف میزد. کلی فک زد.... تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 حوصلمون رو سر برد. ما هم موبایلامون رو در اوردیم و بیخیال اون آقای محترم که مغزمون رو خورد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 شدیم و با گوشی بدبخت کلی ور رفتیم. 

تا جایی که دبیرمون صداش در اومد و گفت گوشیاتون رو جمع کنینتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد. ما هم از روی ناچاری قبول کردیم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همه داشتیم به ساعتامون نگاه میکردیم تا ببینیم کی قراره این برنامه ی مزخرف تموم بشه. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 تا اقای محترم حرفش تموم شد. ما بلند شدیم که بریمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد . معلممون گفت: کجا؟ گفتیم: تموم شد دیگه بریم.

گفت: نخیر نماز مونده...!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نماز هم خوندیم و بعدش رفتیم.

هوووووووووووووووووووووووووووووووورا.  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و اما فردا در مدرسه:

اسامی کسایی که تو راهپیمایی بودن رو سر صف خوندن و ما رفتیم بالا و بهمون هدیه دادن. حالا حدس بزنین چی بود؟؟؟؟ TICK MAG (مداد تست)  اينو دادن تا توي آزمون هاي مرآت براشون مقام بياريم.  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اين در صورتي بود كه قرار بود بچه هاي مدرسه ي جفتي رو ببرن كنسرت تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

  .آقا عادلانه نيست.

 

پ ن1: بچه ها كليپم رو ساختم. هورااااااا تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد. اگه شد واستون ميزارمش تا دانلودش كنين.

پ ن2: موقع شعار دادن خيلي جالب بود. يه آقايي ميگفت: برادرا بگن خوني كه در رگ ماست. خواهرا بگن هديه به.... . ما هم داد ميزديم كه خونه خودمونه. نميديم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پ ن3: راستي امروز عجب باروني زد اينجا. كلي ذوق كردم. جاتون خالي بود.

پ ن4: يه خبر مهم. ما ميريم اردوووووووووووووووووووو تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1390ساعت 20:30  توسط نفس  | 

يكي بود... يكي...

عاشقانه ترين حرفاهايم را نثارت كردم.

آن زمان كه تو مي پنداشتي من كودكي بيش نيستم.

آري. شايد سني نداشتم. اما قلبي داشتم به وسعت نگاهت...

آن روزها تو به من ميخنديدي.

اما من با هر خنده ات شوقي ميكردم كه تو حال در دل داري...

آن روزها گذشت...

اما اكنون...

اكنون كه تو دلباخته ي اين كودك شدي

من نيستم...

قصه ي مادريزرگ راست بود.( مادربزرگي كه هيچ وقت برايمان قصه نگفت)

يكي بود...

يكي نبود...

پ ن1: فعلا سراغي از تحقيقم نگيريد. آخه تو ساخت كيليپش مشكل پيدا كردم و درگيره اونم.

پ ن2: اينجا كم كم هوا داره سرد ميشه. تازه داريم وارد فصل پاييز ميشيم. پاييز خيلي قشنگه. من دوسش دارم.

پ ن3: قراره واسه ي درس آمادگي دفاعي از طرف مدرسه بريم خرمشهر. شلمچه. هويزه و... . البته اگه ظرفيت به حد نصاب برسه كه اميدوارم برسه. آخه فكر كنم خوش بگذره با بچه ها بريم سفر. معلوم نيست كي ميريم. يا آخر آبان يا تو هفته ي بسيج. مهم نيست. فقط بريم... 


برچسب‌ها: دست نوشته
+ نوشته شده در  ششم آبان 1390ساعت 20:6  توسط نفس  | 

واقعا نمیدونم چی بگم...

- اگه دولتی نبود که می گفتم دو میلیون تومن بریز! 

زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!

- این که شهریه نیست اسمش همیاریه!

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی

هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!

- خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر...

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

ـ خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آهای مستخدم،این خانم رو به بیرون راهنمایی کن!!

...

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود...

اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد...

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :

کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز ...

ستاد مبارزه با بیسوادی ...

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید !؟

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:

با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید !؟

********************************

کارگر خسته ای سکه ای از جلیقه ی کهنه اش درآورد تا صدقه بدهد.

ناگهان جمله ای روی صندق دید و منصرف شد!!

.

.

.

.

صدقه عمر را زیاد میکند....!

 

پ ن1: این بخشی از تحقیقمه.


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:17  توسط نفس  | 

من و دوستم و یه تحقیق مهم...!

سلام به همه

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

با مدرسه ها چیکار میکنین؟؟؟ درس میخونین یا نه؟؟؟؟

برو درس بخون نگو درس چیست!!!  ( واقعا حرفه خنده داریه)

خب بچه ها اومدم ازتون یه کمکی بخوام.

یعنی یه جور نظرسنجیه

من و دوستم قراره یه تحقیق جالب ارائه بدیم.

جدی میگم. واقعا جالبه.

چون فکر نکنم کسی توی مدرسه از این جور تحقیقا تحویل معلمش داده باشه.

تحقیقه ما در مورد حجاب و فقر و ارزش دختر در ایران هستش.  

جالب بود. نه؟؟؟؟؟؟

البته ما قرار نیست بیایم از اینا دفاع کنیم.

ما قراره بیایم و بگیم که نباید حجاب زور باشه. نباید فقر تو جامعه بیداد کنه. نباید تو ایران واسه دخترا ارزشی قائل نباشن.

بچه ها این تحقیق واسه من و دوستم خیلی مهمه.

نه واسه نمرش. نه اصلا. (نمره ی زیادی هم نمیدن)

واسمون مهمه چون میخوایم حرفمون رو بزنیم. میخواییم واقعیت ها رو بگبم.

حالا من میخوام شما هم نظراتتون رو بگین و به ما کمک کنین.

ممنونم از همتون.

 پ ن۱: ببخشید که به همتون خبر ندادم آپ کردم. اگه وقت کردم خبر میدم.

پ ن۲: بچه ها من و دوستم قراره تو اين تحقيق نظراي خودمونو بگيم و با معلممون و بچه هاي كلاس بحث كنيم. معلم ما اين اجازه رو به ما داده تا حرفمون رو بزنيم. حالا يا ما اونو راضي ميكنيم يا اون ما رو. پس فكر نميكنم كارمون اشتباه باشه. به نظر من اگه با عقل و منطق موضوعي رو رو قبول كنيم خيلي بهتره از اينه كه كور كورانه بپذيريم.

 توجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:

بچه ها اين دوباره قاطي كرده. مجبورم نظراتتون رو تو وبم جواب بدم. ديروز درست شده بود اما امروز دوباره قاطي كرد. هووووووووووووووف. خلاصه ببخشيد.


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1390ساعت 19:0  توسط نفس  | 

حرفت رو بزن...

نمیدونم چی بنویسم

از ناراحتیام بگم یا از دردام؟

از دلتنگیام بگم یا از دل سردیات؟

از این بگم که هر روز بهت وابسته تر میشم؟ یا از این بگم که هر روز بی وفا تر میشی؟

اینجا چه راحت میتونم حرفم رو بزنم. چون میدونم نمیای بخونی.

این وب ماله توئه

اما تنها کسی که بهش سر نمیزنه تویی.

بغض داره  گلوم رو فشار میده...

میدونی چند وقته این بغض راه گلوم رو بسته...؟

دیگه نمیتونم تحملش کنم...

پ ن۱: همین جوری دوس داشتم بقیه حرفام رو تو پی نوشت بنویسم.

پ ن۲: خیلی حرفا هست که آدم دلش میخواد بزنه. دلش میخواد حرفاش رو بگه و خودش رو راحت کنه. که این کار براش دقیقا مثل یه تیره خلاص می مونه. البته یه فرق داره. فرقش اینه که وقتی تیره خلاص رو میزنی دیگه همه چی برات تموم میشه. یعنی میمیری. اما وقتی حرفت رو بزنی سبک میشی. وقتی حرفت رو بزنی مشغله ی فکریت کمتر میشه و راحت تر میتونی فکر کنی. وقتی حرفت رو بزنی دیگه کسی بهت زور نمیگه و برات تصمیم نمیگیره. وقتی حرفت رو بزنی بعدش به خودت افتخار میکنی و می بالی که چه شجاعتی داشتی.

وقتی حرفت رو بزنی بعدش یه نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفس راحت میکشی.

امتحان کن!!

حرفت رو بزن....

پ ن۳: بچه ها ببخشید. میخواستم بهتون بگم اپ کردم که تو کامنته نوشته بود دوست دارم. میخواستم به جای اون بنویسم اپم که یادم رفت. شرمنده. البته همه ی داداشام و آبجیام رو دوست دارم اما این دفعه میخواستم خبر بدم.


برچسب‌ها: دست نوشته
+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1390ساعت 17:33  توسط نفس  | 

کاغذ...

دلم برای کاغذای دفترم میسوزه.

بیچاره ها مجبورن حرفای سنگین و غمگین منو به دوش بکشن.

عجب کاره سختیه.

تا حالا فکر کردین؟

کاغذ میتونه این همه سنگینی رو تحمل کنه

اما آدما...

با این همه ادعا...

بعضی موقع ها کم میارن.

کاغذ سکوت میکنه.

مثل من

اما آدما

هر جا که به نفعشون نبود. داد میزنن.

آیا من آدم نیستم؟؟!


برچسب‌ها: دست نوشته
+ نوشته شده در  سوم مهر 1390ساعت 17:21  توسط نفس  | 

دست نوشته...

شبا که خوابم نمیبره

میگه: ستاره ها رو بشمار.

میگم: اما اتاق من پنجره هاش کوچیکه. نمیشه آسمون رو ببینی.

میگه: قطره های بارون رو بشمار.

میگم: آخه اینجا که بارون نمیاد.

میگه: بشمار که من چند تا دوست دارم...

تا میگم یک...

خوابم میبره...!!

سلام بچه ها

از این به بعد کسایی که توی لینک من هستن

اما سر نمیزنن

حذف میشوند.

اين تهديد نيست.

 


برچسب‌ها: دست نوشته
+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1390ساعت 11:8  توسط نفس  | 

چی شده...؟

چی شده که آدما یادشون رفته که آدمن؟

چی شده که آدما همدیگه رو نمیبینن؟

چی شده که آدما به جای هم حرف میزنن؟

چی شده که آدما بی احساس شدن؟

چی شده که آدما رفاقت رو بردن از یاد؟

چی شده که آدما بی رحم شدن؟

چی شده که آدما از سنگ شدن؟

چی شده که آدما دیگه آدم نیستن؟

چی شده که آدما....

آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای آدمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟؟؟؟؟

با شمام.

چی شده؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:31  توسط نفس  | 

شبانه...!

سلام

خوبین؟ خوش میگذره؟

ببخشید که اینقدر دیر اومدم. قول میدم دیگه مرتب به وبم سر بزنم. از همه ی دوستای خوبم که بهم سر میزدن و میزنن ممنونم.

از حال دوستم پرسیدین. حالش خوبه خدارو شکر. ممنونم که براش دعا کردین.

نمیدونم چی شد که نصفه شبی هوس کردم بنویسم!!

خوابم نمیاد اما چیزی هم برا گفتن ندارم! ولی خیلی وقته که آپ نکردم. وبم کم کم داره میشه متروکه!! خب بزارین از تابستون بگم.

تابستون امسال برا من که خوب بود. رفتم مسافرت. واسه خودم یه ماه شیراز بودم. جاتون حسابی خالی بود. امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه. یا اگه نگذشته یه کاری کنین که بگذره! جدی میگم. کمتر از یه ماهه دیگه مدرسه ها باز میشه. همراه با باز شدن مدرسه ها درد سرا هم شروع میشه! اونقدر سرت شلوغ میشه که وقت سر خاروندن هم پیدا نمیکنی. 

هووووووووووووووووف. من یکی که از حالا عزا گرفتم واسه مدرسه ها.

 بیخیال. نمیخوام از مدرسه ها بگم. بگذریم.

بنظرم دیگه کافیه.

بعد از این همه وقت خوبه دیگه. زیاد حرف بزنم حوصلتون سر میره.

مواظب خودتون باشین.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1390ساعت 3:1  توسط نفس  | 

بدون شرح...

      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

اگر بار گران بوديم. رفتيم                                                     اگر نا مهربان بوديم.رفتيم

سلام

خوبين؟؟

خوش ميگذره؟؟؟

اول از همه بايد از همتون تشكر كنم كه براي دوستم دعا كردين. خيلي ممنونم. قرار بود ۲۵ عمل بشه. ولي عملش افتاده ۲۸ . اميدوارم كه حالش خوب بشه. ما منتظرشيم كه برگرده.

دوم اينكه:

تا اطلاع ثانوي اين وب آپ نميشه.

 

چون دارم میرم مسافرت. ممنونم از همه ي كساني كه توي اين مدت بهم سر ميزدن و منو با نظراتشون  دلگرم ميكردن.

خيلي خيلي خيلي خيلي ممنونم.

خداحافظ

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1390ساعت 13:2  توسط نفس  | 

تا حالا شده...؟

                                     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تا حالا شده رگت سردی و تیزی تیغ رو حس کنه؟

تا حالا شده روزی هزار بار آرزوی مرگت رو بکنی؟

تا حالا شده با کوچکترین صدایی ۴ ستون بدنت بلرزه؟

تاحالا شده روزه ی سکوت بگیری. چون میترسی اگه حرف بزنی بزنن تو دهنت؟

تا حالا شده از مهربونی اطرافیانت بترسی؟

تا حالا شده روی لبات خنده باشه اما توی دلت بزرگترین غم ها رو داشته باشی؟

تا حالا شده توی خونت که واسه همه امن ترین جای دنیاست احساس ناامنی بکنی؟

تا حالا شده به کسی نیاز داشته باشی که سر روی شونه هاش بزاری و گریه کنی اما کسی رو نداشته باشی؟

تا حالا شده بغض کنی. دلت بخواد گریه کنی. اما از ترس پرس و جو یا بهتره بگم فضولی بقیه قورتش بدی و به یه عقده تو دلت تبدیل بشه؟

تا حالا شده با کسی که خیلی دوسش داری. عاشقشی. حرف بزنی اما بدونی بهش نمیرسی یا هر لحظه ممکنه از دستش بدی؟

تا حالا شده وقتی دور و برت پر از ادمه با وقتی که فقط خودت هستی فرقی نداشته باشه. چون در هر صورت تنهایی؟

تا حالا شده به کسی که عاشقانه دوسش داری بگی برو. چون نمیخوای زندگیش به دست تو خراب بشه؟

تا حالا شده...؟

******************************************

سلام بچه ها.

يه خواهش ازتون دارم

تو رو خدا براي يكي از دوستام دعا كنين

۲۵ خرداد عمل قلب داره.

اون فقط۱۶ سالشه

تو رو خدا دعا كنين كه زود حالش خوب بشه

تو رو خدا..

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1390ساعت 10:23  توسط نفس  | 

حرفای من...

              تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 

اعصابم حسابی داغون بود. مثل همیشه. دیگه حالو حوصله ی قبل رو نداشتم. تازه از مدرسه برگشته بودم. امروز آخرین امتحانم رو دادم. دیگه تموم شد.

هوای بیرون خیلی گرم بود. نفسام به شماره افتاده بود. با دوستم سریع خداحافظی کردم و سریع اومدم خونه. اما کسی نبود. کسی نبود که حتی یه لیوان آب دستت بده و بگه: سلام. خسته نباشی. امتحانت رو چطور دادی؟

رفتم سر یخچال. آب توش نبود. هووووووووف یخ ریختم توی پارچ و گذاشتم توی یخچال تا خنک بشه.

رفتم پای کامپیوتر. هم میخواستم ایمیلم رو چک کنم و هم باید وبم رو آپ میکردم. دیروز اینترنت قطع بود. خدا خدا میکردم امروز وصلش کرده باشن. اما نه. صورتم افتاد. صد بار مودم رو خاموش روشن کردم. اما فایده ای نداشت. زنگ زدم به پشتیبانی. دلم میخواست اوم مرده رو خفه کنم. میگفت مشکل از استانه.

حسابی کلافه شده بودم. دلم میخواست از عصبانیت سرم رو بزنم تو دیوار. اومدم تو اتاقم. نمیدونستم چیکار کنم. هیچی نمی تونست سرگرمم کنه. آخه چیزی هم نبود. اتاقم تهی از هر گونه وسیله بود. اخه می خواییم خونمون رو بسازیم. . فقط یه تخت بود. یه میز و یه چمدون. درست مثل زندان.

خوابیدم روی تختم. یاد چیزایی افتادم که اصلا جالب نبود. یه نگاه به دستم کردم. دلم میخواست...

روی دستم با ناخن اول اسمم رو نوشتم: M M M

دستم حسابي سرخ شد. مي سوخت. سوزشش رو تا اعماق وجودم حس ميكردم. انگار دفتر نقاشي گير آوره بودم و فقط روش خط ميكشيدم. يهو به خودم امدم. ديدم دستم بد جور قرمز شده. رفتم يخ گذاشتم روش. وااااااااي. بدتر شد. بيشتر مي سوخت. نگاش كردم. ورم كرده بود. برگشتم تو اتاق.

با خودم گفتم: اگه تابستون اينجوري قراره شروع بشه. من نميخوام...

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1390ساعت 9:24  توسط نفس  | 

خدا حافظی...

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی
بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد
بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد
بر روی سنگ قبرم ننویسید نامش مسیح بود بنویسید نامش دیوانه بود

 

بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و ریشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمیشد نشسته بود

 ***********************************************************

سلام به همه

خوبی؟؟؟؟؟؟ خوشید؟؟؟؟؟ سلامتید؟؟؟؟؟

این آخرین آپ منه. به احتمال ۹۰٪ دیگه نمیام. آخه امتحانام داره شروع میشه. ۱۸ اردیبهشت اولین امتحانم رو میدم. ۱۶ خرداد هم تموم میشه.  چون امتحانا نزدیکه نباید پای کامپیوتر بشینم و باید حسابی درس بخونم. که میشم این جوری ------>  یا شایدم اینجوری------> . خدا رحم کنه.

آخه اینجا زودتر از بقیه جاها هوا گرم میشه. واسه همین زودتر از بقیه جاها ما امتحانامون تموم میشه.

دلتون آب...

بعد هم که تابستون شروع میشه. به به چه حالی میده.

واسه تابستون هم من میرم پیشه خالم. درنتیجه از کامپیوتر خبری نیست.  البته شاید پسر خالم در حقم لطف کنه و اجازه بده با کامپیوترش کار کنم. شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید.

خب دیگه. زیاد حرف زدم.

واسم دعا کنید تا معدلم خوب بشه.

ممنونم از همتون. بهم سر بزنیدا.

خداحافظ  

 

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:55  توسط نفس  |